کمیت و کیفیت افسردگی من

فکر می‌‌کنم افسردگیم حالا دیگه حالت جدی‌تری به خودش گرفته و اگرچه تست بک، «افسردگی خفیف» رو نشون میده که احتمالا درست هم هست، همین میزان کافیه تا من نشانه‌های یک بیماری روانی و همین طور گاها (معمولا شب‌ها و روزهای تعطیل)، یک درد شدید روحی رو در درونم حس کنم. البته واضحه که همین‌که میتونم الان اینجا بنویسم و کلا همین‌که تو زندگیم هنوز یه سری انگیزه ها برام باقی مونده نشون دهنده اینه که افسردگیم حتی به حالت متوسط هم نرسیده و البته امیدوارم که هیچ‌وقت هم نرسه.

مهم‌ترین حالتی که تجربه می‌کنم، سردی روحی و بی‌‌انگیزگیه. این بی‌‌حسی و ملال در همه موارد زندگیم نیست. معمولا وقتی که از کارهای روزمره فارق می‌شم و بیکار می‌شم به سراغم میاد که معمولا آخر هفته‌هاست. در شب‌ها و زمان تاریک‌شدن هوا هم بیشتر مستعد درگیر شدن با این حالات هستم. بی‌لذتی۱ بارزترین احساسیه که تجربه می‌کنم که یک ملال دردآور رو به دنبال خودش داره. فکر می‌کنم دیگه از هیچ کاری لذت نمی‌برم و تمام لذت‌هایی که قبلنا از انجام امور روزمره تجربه می‌کردم رو از دست دادم. دیگه برای یه مسافرت، یه مهمونی، دیدن دوستانم، دیدن یک فیلم یا بازی کردن ذوقی ندارم و حتی بعضا از بعضی از این کارها هم دیگه بدم میاد، مثل بازی کردن. یعنی در واقع تمام چیزهایی که با دنیای استراحت و تفریح در ارتباط هستند، برای من غیرجذاب شدند و بنابراین من از تعطیلات متنفرم. ترجیح می‌دم غرق کارای جدی‌تر باشم و اوقات فراغت نداشته باشم.

بنابراین میشه گفت افسردگی من از نوع اول نیست. افسردگی نوع اول معمولا شامل غم و غصه‌های عمیق، گریه، افکار خودکشی، احساسات منفی نسبت به خود، آینده، کم اعتماد به نفسی، احساس شکست‌خوردگی، احساس گناه و ... است. در واقع افسردگی نوع اول شامل یک سری نشانه‌های مثبته (یعنی نشانه‌هایی که با بودن خودشون افسردگی رو تولید می‌کنن)، اما افسردگی من (نوع دوم) شامل یک سری نشانه‌های منفیه (نشانه‌هایی که نبودنشون باعث افسردگیه)، مثل شور، اشتیاق، لذت، شادمانی و ... که البته نبود این‌ها خودش منجر به احساس ملالی میشن که حقیقتا گاهی شدیدا دردناک و غیرقابل تحمل میشه. در واقع تفاوت اینجاست که کسی که افسردگی نوع اول رو داره، به دلیل رنج زیادی که می‌کشه، انگیزه‌ی شدیدی برای نبودن داره، اما کسی که دارای افسردگی از نوع دومه، از نبود انگیزه‌ای حیات‌بخش برای بودن رنج می‌بره.

منطبق با همین ایده منم افکار خودکشی به صورت جدی نداشتم، اما پیش اومده که در موقعیت‌هایی با خطر مرگ، احساس کرده باشم که واقعا طوری هم نمیشه اگر بمیرم و حتی با فکر نبودن احساس آرامش کردم.

نشانه‌های فیزیولوژیکی مثل چاق شدن ، پرخوری عصبی  و تصویر بدنی۲ بد رو داشتم، اما نه احساس خستگی، بدخوابی، بداشتهایی  یا نگرانی برای سلامت.

نقطه‌ی شروع افسردگیم هم، فکر می‌کنم که دقیقا در ۱۶ سالگیم و زمان مهاجرتمون از شمال به تهران بوده باشه که یک دوره‌ی غمگینی اساسی، بی‌قراری و بی‌انگیزگی شدید همراه با افکار خودکشی رو تجربه کردم. و از اون به بعد به تناوب و تک و توک دوره‌هایی بوده که دچار حالت غمگینی طولانی‌مدت شدم تا همین یکی دو سال پیش که آروم آروم متوجه شدم که دیگه از هیچی لذت نمی‌برم و چیزایی که قبلا برام جالب بودن دیگه نیستن. به تدریج اتفاقات بیرونی هم به این حالت دامن زد و درست بعد از انتخابات بود که احساس کردم دیگه باید حتما برم دکتر و دیگه جای هیچ اهمالی نمونده... 

----------------------------------------------------------

1- Dysphoria

2- Body Image

نظرات 5 + ارسال نظر
وبگرد تنها شنبه 3 بهمن 1388 ساعت 22:49 http://dar-ayeneh.blogsky.com

واااااااااااااااای
چه وبلاگ قشنگی داری. نوشته هات خیلی عالین.
حتما به من هم سر بزن.
...............................................................

بهار جان!
همیشه هر وقت بروز می شه وبلاگم یکی میاد اول همه یه کامنت اینجوری می ذاره بی ربط.
گفتم ادای اونو درآرم بخندیم یه کم.
کار خیلی خوبی می کنی که می نویسی. من فکر می کنم تعهد مولفه ایه که اگه در زندگی فرد زیاد باشه خیلی از مشکلات روانی و اجتماعی براش پیش نمی یاد. امیدوارم اینو به زودی برات مفصل بنویسم. وبلاگ نویسیم یه جورایی واسه خود آدم تعهد میاره. به ویژه که اینجوری با تجربیات خاصی گره زده باشیش.
وبلاگت مبارک

ممنونم کاوه جان، منتظرم!...:)

اسکندری شنبه 3 بهمن 1388 ساعت 23:09

سلام بهار جان
افسردگی درد متافیزیکی انسان است. وقتی در شرایط ابزورد قرار می گیرد. زنان بیشتر از مردان دچارش می شوند. مردان تن به خودکشی اجتماعی می دهند و پرخاشگری می کنند و خشونت می ورزند. ولی زن ابزورد را می پذیرد و رنج زیستن را به خود هموار می کند. دوره کمون افسردگی تا زمانی است که فرد بع آن آگاه می شود و ترس آگاهی او را فرا می گیرد. دو راه برای خروج از شرایط ابزورد محتمل است خودکشی و از بین بردن و انهدام بدن یا خودکشی فلسفی و تن دادن به خیالات متعالی. زیستن در شرایط ابزورد سخت و جانکاه است. رنج کشیدن و جایی برای رفتن نیست.

دکتر اسکندری عزیز
ممنون از اینکه اینجا کامنت میذارید، دوست دارم در مورد مواردی که اینجا نوشتید بیشتر بدونم. راجع به شرایط ابزورد و دوره کمون افسردگی کجا میتونم بیشتر بخونم؟...

هادی یکشنبه 4 بهمن 1388 ساعت 14:19

سلام
جهت ثبت: چرا آدم باید همواره و در همه حال مفید باشه؟ نمی میره که اگه نباشه!

(به هر حال من کرمونیم ... حال نداشتم خداییش همشو بنویسم ... نکات کلیدیشو گفتم)

:)... مرسی از ثبت
این سوال منم هست واقعا!

هیچ یکشنبه 4 بهمن 1388 ساعت 21:52 http://bohtan.blogsky.com

من ۲تا چیز به نظرم اومد بگم:
اول اینکه تست بک یک تست بسته به موقعیته و خیلی تابع احساس همون لحظه فرده تا کل زندگیش.بعدش اینکه با استفاده از برچسبای بک اگه رو خودت برچسب بذاری بیشتر تلقین می کنی.
دوم اینکه تو افسردگی ۲-۳تا شرط لازم وجود داره؛
۱-اختلال در عملکرد
۲-رنج شخصی
۳-حداقل به مدت ۶ ماه ادامه یافتن

راجع به تست بک: کاملا قبول دارم، اما نتیجه اونو اضافه کن به DSM IV‌ و تشخیص روانپزشک ...
راجع به شروطی که گفتی: اختلال در برخی از عملکردهای ارتباطی و اجتماعیم ایجاد شده، رنج شخصی رو کاملا تجربه می‌کنم و این حالت بیش از یک ساله که در من شروع شده.

[ بدون نام ] دوشنبه 5 بهمن 1388 ساعت 10:24

در واقع پیچیدس
فقط میتونم بگم سلام...

علیک سلام پسر...:)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد